شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

در قوطی احساست را سفت ببند،
که به هر فوتی ینتفی نشود!
...
از اینکه به مرضیه سر زدین ممنونم

مطالب تماما نگاشته های صاحب وبلاگ است
باعث خوشحالی خواهد بود دیدن نظرات شما :)
....
اگر باران ببارد...

آخرین مطالب

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

خب هرکسی به یه نحوی به خودش کمک میکنه،

کاری که من کردم فقط منطقی فکر کردن بود، بدون اینکه بخوام تنها خودم و نجات بدم،

یا دیگران و گول بزنم، یا زندگیم و متوقف کنم.

هیچ اتفاقی بی علت نیست و بیشترین کاری که ما میتونیم از پیش ببریم

پیدا کردن همین رابطه های علت معلولیه.

لازم نیست کسی رو تطهیر بدیم و لازم هم نیست خودمون و از زیر بار مسئولیتی که داریم بیرون بکشیم.

هر کسی به نحوی مقصره، 

و هرکسی در حد خودش لازمه که  مسئولیت کارهاش و بپذیره.

در این میان دیگرانی هستن که تنها تویی که براشون مهمی، و تنها تویی که تو دایره ی زندگیشون میگنجی.

هیچوقت با اونها از قواعد حرف نزن.

...

پ.ن: به وجدانت گوش بده، چون قطعا خلقت اون بی دلیل نیست

Marisa
۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

و تو بروی

و او شکسته تر برود، 

بی رحمیست، و تو مجبوری باشی

نامردیست، و تو مجبوری قبول کنی

بی وفایست، و تو مجبوری بر جان بخری

...

دوست داشتنت را میبلعی، همانی را که در خونت ریشه زده بود

و حالا خونت را می کشند،

حالا ریشه را از خاک در می آورند،

حالا می میری!

Marisa
۲۷ مهر ۹۵ ، ۰۶:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

و خداحافظ...

Marisa
۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

قلبم طوری شکسته که هر لحظه فکر میکنم

جای اشک از چشمام حتما خون میچیکه!

...

و صبوری

Marisa
۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

من از شنیدن صدای زنی که از پشت سیم های تلفن تظاهر به دوست داشتن میکند،میترسیدم،

و از تلخی های مادر که تمامی نداشت

و از غریبگی پدر که دیگر بی اثر شده بود،

من از آن دوست که دوری اش درد است و نزدیکی اش دلهره، از

آن دست ها که یا می ماند و یا ویران میکند هم ترس داشتم.

و گاهی فکر میکنم‌ به رشته هایی که از هیچ طرف گسسته نمی شود!

خانواده...

عشق...

انتخاب دردیست که اگر نکشد بی دریغ  داغ مصیبتش را خواهد گذاشت.

Marisa
۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دستش رو به سرش گرفته بود و شقیقه ی چپش و محکم تر فشار میداد

اینبار  دندونش نبود که تیر میکشید،

تمام حرفها و فریادهای نزده و بغض های قورت داده بودن 

که حالا مثل چنگک های کوچیک گاز میگرفتن و امون میبریدن.

‌..‌‌.

دستش و رو چشمهاش گذاشته بود 

مامان می پرسید چی شده و منتظر بود.

گریه میکرد ،شاید چون هنوز دل داشت

‌‌‌...

و این زندگی هر روز داشت فرسوده تر میشد!




Marisa
۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۹:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر