شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

در قوطی احساست را سفت ببند،
که به هر فوتی ینتفی نشود!
...
از اینکه به مرضیه سر زدین ممنونم

مطالب تماما نگاشته های صاحب وبلاگ است
باعث خوشحالی خواهد بود دیدن نظرات شما :)
....
اگر باران ببارد...

آخرین مطالب

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

دو سال بیشتره که با یه دعوای حسابی دور شدم ازش

هیچ شباهتی به من نداشت،هیچ نزدیک قلبمم نبود

اما یه مدت بود،جای اون آدمایی که نبودن و قرار بود پرکنه

که نکرد،که نشد!

بعد دوسال میگه اومدم بگم بیا برگرد!

تو گذشته ی من هیییچی نیست که ارزش برگشتن داشته باشه

همچنان که آیندمم دره باغ سبزی نخواهد داشت!

لبخند میزنم و از کنارش رد میشم بعنوان کسی که 

قرار نیست برای بار دوم تو کثافت شنا کنه!!

Marisa
۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

هنوزم از هم صحبتی باهاش لذت میبردم

هنوزم جواب پیام هاشو زود و بی معطلی میدادم،

هنوزم از نظر من خوش فکر و عاقل و با شعور بود!

هنوزم رئیس محبوب من مونده بود

حتی الان که ظن ام راه بدگمانی و پیش میگرفت

حتی الان که زود زود نگرانم میشد و از سر کار میومد که خبری بگیره

حتی الان که حرفای عجیب میزد، غریب شده بود!

دستهام و گرفتم بالا،چشمام بستم، اسکاچ و کشیدم به همه ی 

فکرای چرک پس ذهنم، که رئیس محبوبم بمونه، 

که آدم بالغ و خوش فکره کنارم باشه

و کسی نمیفهمه وقتی بخوای باشن،بمونن،نرن 

چقد سخته!

چقد اون چشمای پشت عینک دودی سخته!!

Marisa
۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

رو به رویش که نشستم گونه هایش سرخ شده بود و با آن چشم های تیله ای 

سیاهش خیره خیره میخواست سر حرف را باز کند،

نم نمک یخش باز شده بود که گفت دیشب ازفرط اضطراب خوابش نبرده

یا وقتی روی صندلی ماشین منتظرم نشسته بوده چطور ته دلش هی چند جفت دست رخت میشستند،

من اما خوب بودم،صدایش برادر بود اگر خودش نبود 

و من خوب بودم هرچند اگر یکی یکی پرده های رو به حقیقت را انداخت و 

الک ها آویخت و آرد ها بیخت!

من خوب بودم اگر نمیگفت رفیق خوبه خوبه روزهایم که ما را گره زده بود در آن

سوله ی دمداره تاریک چه آسان قید ام را زده!

...

چند متر مانده به خانه پیاده شده بودم

و حالا چندصد هزار صورتک بد قواره 

با چشم های از حدقه در آمده برایم سر تکان میدادند

پشت دره اتاق بودم که دلم خواست یکروز وقتی

رفیق خوبه خوب روزها دستم را میگرفت رو به کار جدید و 

رئیس آشنا،

دلشوره ام را جدی بگیرم و دستهایم را جایی دیگر بند کرده باشم!

دلم برای صورت گرم و نرم رفیق رفته 

و چشم های تیله ای سیاه رئیس آشنا 

یکروز سخت گریه میکند

Marisa
۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

یک استکان کوچک کمر باریک را در نظر بیاورید،

حالا فکر کنید چای در آن قل زند و سر برود،

شرح حال ایام به غایت سخت و پر تشویش همین روضه ی باز دو خطی بود!

روزها میان آن اقوال و دل نگرانی ها و اشک ها و دعواها،

رئیسه نیمه رفته از راه میرسید و به صبوری دعوتت میکرد

از راه میرسید و شماره اش روی صفحه پیدا میشد

از راه میرسید و عکس منظره ی برفی را میفرستاد

از راه میرسید و میخواست جایی با خیال تخت برایت حرف برند،

از راه... قرار میگذارد

از راه... میخواهدمراقب خودت باشی

وووو

آرام میشوم و هراسان!

سر درگم آن چراغ های خطر و 

سر به راه حرف هایش!!!

...


Marisa
۱۰ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

صندلی جلوی تاکسی نشسته بودم و با استوری پست نشده و 

موسیقی دلخراش زیر تیغ مشغول که یهو

و دقیقا یهو انگار چیزی توی دلم کوبید یا

مثل کنده شدن سنگینی ای از بدنم 

یا ترکیدن عفونتی تو وجودم،

هر چی بود باقیش تهوع و تهوع تهوع بود

خونه که رسیدم تازه فهمیدم کسی رو سابق دوست داشتم

و اونقدر دوست داشتم و اونقدر دوست داشتم

که حالا آدمه زندگی آدمک دیگه ای شده،

مرد رویاها،عشق،in love،یا هر اراجیفی با این مضمون

جرم زائد که زمانی به وصله ی جون و حالا 

قده ی عفونی تهوع آور خونده بودمش

با وزن دو ساله ی خودش از وجودم کنده شد

و باقیش

تهوع بود و تهوع بود و تهوع...


Marisa
۰۵ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
جستجو از گوگل آغاز شد:سایت فرودگاه...
امام...
سایت فرودگاه امام خمینی!
همانطور دستپاچه میان آفرهای تفلیس و کوالالامپور و امارات ملعون
پیِ پرواز های خروجی بامداد یکشنبه بودم،
باکو
فرانکفورت
ابوظبی
استانبول
...
و بغداد در ساعت١٠صبح!
ده صبح دیر بود و الباقی حسابی دور،
انگار داشتم با خودم بلند بلند فکر میکردم و 
نقشه ی جغرافیایی را با خطوط فرضی از دمشق به صد نقطه ی 
قابل پرواز حدس میزدم
که کسی بلند گفت"استانبول" 
از استانبول به دمشق !
خودش بود،٣:٣٥ دقیقه بامداد یکشنبه تهران به مقصد استانبول.
بعد از آنهم لابد چند صد کیلومتر روی زمین خدا با چهار چرخه ای چیزی!
آخرین پیام را نگاه انداختم،٣:٣٢دقیقه و بعد از آن خاموش!
حالا ١٨ساعت گذشته،١٨ساعت از دل کندن آن هواپیما، از گاز دادن چهارچرخه ها،
از زمینی که نمیدانم کجای دلش پنهانت کرده بود!
...
نشسته در آن سوله ی سرده کارمندی ام صدبار با دمشق حرف زدم
صدبار برایش از شکلات های توی کمدم گفتم که باید به دست تو میرسید،
از آلبوم عکس های حیدر و آن پسرک یک لا قبا که به یاد تو خریده بودمش!
هلما و حسن و هستی.
...
دمشق برایم جوابی نداشت!
Marisa
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر