شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

در قوطی احساست را سفت ببند،
که به هر فوتی ینتفی نشود!
...
از اینکه به مرضیه سر زدین ممنونم

مطالب تماما نگاشته های صاحب وبلاگ است
باعث خوشحالی خواهد بود دیدن نظرات شما :)
....
اگر باران ببارد...

آخرین مطالب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Marisa
۱۶ آبان ۹۷ ، ۲۰:۵۱

میگه باید به خودت کمک کنی،

باید بشینی و بازش کنی،بسنجی و بذاری حل بشه

بعد یه گوشه ی دور از ذهنت رهاش کنی

جنگ و چطور براى خودم حل کنم؟

چطورى این هیمه ى بزرگ از خشم و سیاهى رو

گوشه ى ذهنم رهاش کنم که همه ى وجودم و نبلعه؟

شب ها با حس خفگى از دوییدن یا صداى چمباتمه زده از فریاد نزدن

از خواب نپرم؟

چطوری نترسم از صداى بچه هاى حیرون بی خانواده،

یا از فکرم ببرم هجوم گورهاى بی کفن و...


جنگ

جنگ

جنگ

هراس تا همیشه ى من!


Marisa
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

همانطور که داشت از قژ و قوژ ماشین بدرد نخورش حرف میزد و

از صداهای اضافه آن شکایت

میان تار و پود نخ نمای فکر و خیالاتم دختری را میدیدم که هر روز

چطور پله های مکتب خانه اش را طی الارض میکرد و

به دنبال خوشبختی و آزادی و علاقه و قص هذا میدوید

دختری که حالا زیر انبوهی کتاب از شور جوانی دل بریده

و چرتکه را جوری بالا و پایین میندازد بلکه ام بشود روزی 

گلیم خودش را ازین منجلاب آدم خوار بیرون بکشد،

که هی سهام مادر آب نرود و هی حساب بانکی بی ارزش نشود و

دندان قروچه نکند از پی مردی که چطور مردانگی اش صدا دارد و تصویر نه!

...

شیرینی بستنی میماند گوشه ی لپم و پایین نمیرود

دهانم جوری کرخت و سرد شده که حتی صدای خودش را هم نمیشود!

دختری که زیر انبود کتاب با چرتکه ی شکسته و دل بی طاقت 

کمر راست میکند ،تصویر مبهمی دارد!

Marisa
۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

مثل یه باد بود

یه طوفان سریع

یه حمله ی شن ریزه که چشمات و رو به دنیا میبست

تا به خودم بجنبم،زیر و روم کرد و

رفت...


Marisa
۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
چه ای کاش ها و حسرت ها که با یک فوت قوی و یا یک آه عمیق
درست ظهر گرم بهاری یا شب سرد پاییزی از دل ما برنیامده و بی هوا
بر شانه هایمان ننشسته است!
شانه های سنگین که هرازگاهی گردنت را درد میاورد
یا معده ات را میسوزاند
یا حتی از قلبت تیر میکشد...!
لباسش بلند و بنفش بود، متناسب ترین رنگ
با کروات یاسی مرد پشت سرش.مرد پشت سرش؟!!!
همان مرده دقیقا پشت سرش.
...
دو نفر روی شانه هایم  دارند باله میرقصند...
در یک شب مطبوع بهاری
Marisa
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

هرچند که اتفاقات این دنیا و حکمت ها و تصمیم ها و پیچیدگیش 

دیگه عجیب و بی معنی نیست،

اما مگه میشه اینهمه تمارض کنیم به رضا به رضائک!؟؟؟

نه نمیشه.

همچنان که برخی روزها هرقدر هم دور شن باز هم با همون کیفیت

خودشون و به تو تحمیل میکنن با عنوان خاطره،با عنوان یادگاری

و حسرت، حسرت ها...

و این حسرت های دنباله دار که حاصل محبت های بی توقعه!

یک نفر از بین خیل عظیم علامت سوال روزهای خاکستری و خنثای جوونی

کم نه،حذف نه!گم شد...

Marisa
۱۸ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

دو سال بیشتره که با یه دعوای حسابی دور شدم ازش

هیچ شباهتی به من نداشت،هیچ نزدیک قلبمم نبود

اما یه مدت بود،جای اون آدمایی که نبودن و قرار بود پرکنه

که نکرد،که نشد!

بعد دوسال میگه اومدم بگم بیا برگرد!

تو گذشته ی من هیییچی نیست که ارزش برگشتن داشته باشه

همچنان که آیندمم دره باغ سبزی نخواهد داشت!

لبخند میزنم و از کنارش رد میشم بعنوان کسی که 

قرار نیست برای بار دوم تو کثافت شنا کنه!!

Marisa
۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

هنوزم از هم صحبتی باهاش لذت میبردم

هنوزم جواب پیام هاشو زود و بی معطلی میدادم،

هنوزم از نظر من خوش فکر و عاقل و با شعور بود!

هنوزم رئیس محبوب من مونده بود

حتی الان که ظن ام راه بدگمانی و پیش میگرفت

حتی الان که زود زود نگرانم میشد و از سر کار میومد که خبری بگیره

حتی الان که حرفای عجیب میزد، غریب شده بود!

دستهام و گرفتم بالا،چشمام بستم، اسکاچ و کشیدم به همه ی 

فکرای چرک پس ذهنم، که رئیس محبوبم بمونه، 

که آدم بالغ و خوش فکره کنارم باشه

و کسی نمیفهمه وقتی بخوای باشن،بمونن،نرن 

چقد سخته!

چقد اون چشمای پشت عینک دودی سخته!!

Marisa
۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

رو به رویش که نشستم گونه هایش سرخ شده بود و با آن چشم های تیله ای 

سیاهش خیره خیره میخواست سر حرف را باز کند،

نم نمک یخش باز شده بود که گفت دیشب ازفرط اضطراب خوابش نبرده

یا وقتی روی صندلی ماشین منتظرم نشسته بوده چطور ته دلش هی چند جفت دست رخت میشستند،

من اما خوب بودم،صدایش برادر بود اگر خودش نبود 

و من خوب بودم هرچند اگر یکی یکی پرده های رو به حقیقت را انداخت و 

الک ها آویخت و آرد ها بیخت!

من خوب بودم اگر نمیگفت رفیق خوبه خوبه روزهایم که ما را گره زده بود در آن

سوله ی دمداره تاریک چه آسان قید ام را زده!

...

چند متر مانده به خانه پیاده شده بودم

و حالا چندصد هزار صورتک بد قواره 

با چشم های از حدقه در آمده برایم سر تکان میدادند

پشت دره اتاق بودم که دلم خواست یکروز وقتی

رفیق خوبه خوب روزها دستم را میگرفت رو به کار جدید و 

رئیس آشنا،

دلشوره ام را جدی بگیرم و دستهایم را جایی دیگر بند کرده باشم!

دلم برای صورت گرم و نرم رفیق رفته 

و چشم های تیله ای سیاه رئیس آشنا 

یکروز سخت گریه میکند

Marisa
۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

یک استکان کوچک کمر باریک را در نظر بیاورید،

حالا فکر کنید چای در آن قل زند و سر برود،

شرح حال ایام به غایت سخت و پر تشویش همین روضه ی باز دو خطی بود!

روزها میان آن اقوال و دل نگرانی ها و اشک ها و دعواها،

رئیسه نیمه رفته از راه میرسید و به صبوری دعوتت میکرد

از راه میرسید و شماره اش روی صفحه پیدا میشد

از راه میرسید و عکس منظره ی برفی را میفرستاد

از راه میرسید و میخواست جایی با خیال تخت برایت حرف برند،

از راه... قرار میگذارد

از راه... میخواهدمراقب خودت باشی

وووو

آرام میشوم و هراسان!

سر درگم آن چراغ های خطر و 

سر به راه حرف هایش!!!

...


Marisa
۱۰ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر