شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

در قوطی احساست را سفت ببند،
که به هر فوتی ینتفی نشود!
...
از اینکه به مرضیه سر زدین ممنونم

مطالب تماما نگاشته های صاحب وبلاگ است
باعث خوشحالی خواهد بود دیدن نظرات شما :)
....
اگر باران ببارد...

آخرین مطالب

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

یکی از همین تایپوگرافی های زرد بود که دیشب به چشمم آمد و

نوشته بود:دلتنگی یعنی سال پیش همین موقع...

تو حتما خبر نداری که من هنوز آجانلو رو به هوای شنیدن صدای ترمزت

چطور یواش یواش قدم میزنم

یا گاهی دیوانه وار قهقهه زدنم 

و حتی این سردردهایی که میخواهد جمجمه ام را بترکاند،

حتی نمیدانی از سرکشی هایی که گاهی دلبرانه و گاهی ظالمانه

دیگری را از کوره به در میبرد!

بعید میدانم از حال و هوای خیابان قدس و چهارراه مسجد و

همکافه هم خبری داشته باشی!

تو همانقدر بی خبری که من کلافه!

و حال نوشتن هم دست نمیدهد این روزها...

____

پ.ن:اولین لیمو نعناع بدون تو...

Marisa
۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دلتنگی مثل لیز خوردن به یکبارس

داری بلند میخندی

سریع میدویی

با اشتها غذا میخوری...

یک آن خنده هات زهر میشن

پای قدمات سست میشن

اشتهات تهوع میشه!

یک لحظه همه چیز کوچیک و کوچیک تر میشه

خاطرات استخون میترکونه

جای همه چیز و همه کس و اون پر میکنه،

دلتنگی!

Marisa
۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

هیچکس نفهمید دختری که از سنگینی نگاهی کسی گریخته و

تمام راه را زیر شلاق باران بهاری گز کرده و

حالا خیس و مچاله رو به در آن کافه ی همیشکی ایستاده است،

پله ها را سخت و سنگین بالا آمده است

و میان آنهمه چشمان تیز و صورتک های رنگی صندلی خالی اش را یافته...

محکم پوک میزند به آن لوله ی مارپیچ و چیزی را در حنجره اش قورت میدهد

که از چشمانش بیرون نچکد

را نباید شماتت کرد!

هیچکس نفهمید امشب شب تولد توست...

Marisa
۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

و تو تا ابد محتاج و پیچیده در من خواهی ماند،

سرگشته و عاجز از نفرتی که روشنایی عشق را خاموش نکرده است!

Marisa
۱۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

من از آمدن آن روز می ترسیدم

آنقدر میترسیدم که هر شب از تاریکی آسمان بغض میکردم و

تا صبح خواب شهری را میدیدم که میشد آنرا از زمان، تقویم و حتی فصل ها جدا کرد

من از آمدن عدد١٥ کنار صفحه ی گوشی میترسیدم

از اینکه فروردین تا نیمه به سر برسد و آمدن تو را کسی بخواهد جشن بگیرد!

من میترسیدم از خیابانی که در سینه اش کافه ای جا خوش کرده باشد و

اولین میز دو نفره ی کنار پنجره شاید آن گوشه ی سمت راست مال تو باشد و

یک کیک پر از قلبهای شکلاتی و آدمی که برایت دست میزند!

کاش هیچ روزی نرسیده بود که مادرت لب به دندان بگزد و

درد امانش ندهد و تو با فریاد توی دست زنی سفید پوش بیفتی،

یا کاش هیچ زنی با شلوار زرشکی و کیف سنتی اش

قدس را با تو تا اولین مقصد نامعلوم قدم نمیزد.

و نام هیچ زنی روی شماره اش برایت "یاقوة" زخیره نمیشد...

و عکس هیچ زنی مقدمه ی صبحت نبود و

هیچ زنی...

لااقل ای کاش هیچکدام از این زنها من نبودم

و هیچکدام از این مردها قدشان به تو نمیرسید یا شکلشان مثل مثلِ خودت نبود!

من از روزی که این زمینِ لعنتیِ عجول ٣٦٥روزش کامل شود و تو یکسال بزرگتر شده باشی میترسم!

از این دور شدنِ بی وقفه...

Marisa
۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

پنجره را کمی پایین کشید

باد با سرعت گوشه های روسری اش را رقصاند و چندتار موی کوتاه را بیرون آورد

لب هایش را غنچه کرده بود و در انتظار شعله ی فندک سیگار را میان آنها فشار میداد

اولین پک را محکم تر دود کرد و خیره به پیچ جاده دستش را از شیشه آویخت

...

نگاهی از حاشیه ی کفش هایش رد میشد و روی صورت خیره میماند

با آنهمه زنانگی در جواب "سیگار دو نفرش میچسبه" کمی چرخید و انگشتانش را سمت دیگری تاب داد...

---

#یک_پاراگراف_خاطره_زرد


Marisa
۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

دارم با خودم بلند بلند حرف میزنم

که: باید دور بعضی چیزها حتی شده یک خط بی رمق اما قرمز کشید

فراموش اگر نمیکنی دست کم حذف کن

دارم خودم را مدام نصیحت میکنم و توی سینه ام فریاد میزنم

که اگر دلم آتش گرفته برای آن روزهای امید و محبت و شوق

آن ذهن بی صاحبت فراموش نکن آنهمه تحقیر و ترس و تهدید را هم...

دارم توی یک چرخه ی کوچک مدام میچرخم که دستم سررسید نود و پنج را میکشد روی تخت،

و تا بازش میکند دو کارت کوچک بیرون میفتد،

تنها بازمانده های آن طوفانِ عظیم که فراموش کرده بودم برگردانمشان

سکوت میشود، بین من و خودم دیگر سکوت است و 

خط های آبی سررسید...

Marisa
۰۴ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر