شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

در قوطی احساست را سفت ببند،
که به هر فوتی ینتفی نشود!
...
از اینکه به مرضیه سر زدین ممنونم

مطالب تماما نگاشته های صاحب وبلاگ است
باعث خوشحالی خواهد بود دیدن نظرات شما :)
....
اگر باران ببارد...

آخرین مطالب

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

از دور حواسم بهش هست که کمین کرده،

محض سر خوش ترین رهگذر بعدی

بلکه بدوعه به سمتش و کاغذهای سبز و قرمز و آبی فال و

جوری جلوی چشماش تکون بده که انگار برگ برنده ی اقبالش!

از دور حواسم هست که راهم و کج میکنم و ازش فاصله میگیرم،

 مثل گربه ی جسوری که اعلام خطر دُم خاکی و چرکش و بالا برده و حالا

محتاط اما محتاج، با قدم های تند و بلند خودش و سمتم میکشونه.

اون راسته از پیاده روهای انقلاب

 کهبا سبزی درختا و یشمی نرده های دانشگاه سایه کرده

 شاهد دختریه که, همچنانکه خودش و از پسر چرکتاب کنار دستش دور میکنه

با صدای بلند بهش میفهمونه ،موسیقی توی گوشش جایی برای شنیدن اون نذاشته،

و پسر هنوز با برگ چروک خورده ی اقبال دختر تو هوا برای مرادش ورد میخونه و

 دختر میشنوه که خواننده اینبار کشدارتر از همیشه میگ:"سوختی جانا چه میسازی مرا!"

انقلاب

همچنان در امتداد مبارزه ی جنگاوران مغموم و چرکتاب خودش

ادامه پیدا میکنه

Marisa
۲۹ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

فقط در تنهایی آزادیم! ؟

فراهم کردن" تنهایی "باید چیزی بیشتر از

تنهایی قدم زدن، 

تنهایی غذا خوردن،

تنهایی آواز خوندن،

یا تنهایی خوابیدن باشه حتی!

روح چه وقتی احساس تنهایی میکنه که بتونه آزادی شو بچشه! ؟

در واقع چه زمانی آدمها دست از تکرار خودشون

در اذهان همدیگه برمیدارن! ؟ 

و تو مرحله ی بعد

اگر اونقدر هم پاک و طیب شی از حضور غیرفیزیکی

جمادات و مهمتر از اون احساسات درگیر اونا

اگر تنها باشی،

لذت آزادی ارضا کنندس! ؟؟

Marisa
۲۷ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

وقتی چیزی رو شروع میکنم

در واقع سخت ترین کار ،نیمه رها کردنشه

چه یه کتاب

یه فیلم

یا حتی دوست داشتن کسی که نباید...

پ.ن:

وختی داشتم میگفتم چرا پست ات و پاک کردی

در واقع مطمئن بودم ده دقیقه بعد از آخرین کلمه ای که

تایپ میکنم ،پست تکرار میشه.

در واقع ما همه به نحوی زن ایم!


Marisa
۲۴ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سر و ته دراز کشیدم روی تخت

پنجره بازه  و صدای کلاغ ها و 

سوت سوت پرنده ای که نمیدونم چیه

تنها پچ پچ ایه که به گوشم میرسه

دراز کشیدم و بدون حرف منتظر موندم تا هوا تاریک شه!

انگار که مُردم،

انگار سه شنبه ی شونزدهم اردیبهشته و 

من رو تخت اتاق ،جای پدرجان خوابیدم و

پنکه با شتاب می کوبه و 

یخ ها زیر بغل و خنک کردن و 

یه دختر ۱۹ساله تو لباس مشکی به اصرار پدرش از اتاق بیرون کشیده میشه،

و خواهر کوچیکتر زبون میگیره و 

خواهر بزرگتر هق هق میکنه و...

انگار جای پدرجان خوابیدم و منتظرم تا غروب 

بین دست  پیرمردهای مسجدی

غسل داده بشم و 

تو حلقه ی مردهای فامیل

لای کفن پیچیده بمونم و 

بمیرم

انگار که مرده باشم

تو عصر یه جمعه ی فروردینی...

...

روزهای زیادی اینجوری شب شدن 

روزهای زیادی اینجوری مُردم!

Marisa
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۱۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

از اینکه آدما فکر کنن خشنی یا  بی رحم

یا پوست کلفت و بی احساس 

ترسی ندارم.

در واقع اهمیتی هم نداره، 

یا حتی میتونه برام بهتر هم باشه!

شروع ترسناک  ماجرا

دقیقا نقطه ایه که 

کسی بفهمه اونقدر ترد و شکننده شدی

که مثل تنه ی پوسیده ی یه درخت

با اولین لگدی که نصیبت شد

از هم گسیخته شی...

عاقای ام اجی باید موجود خوشبختی باشه

اگ تونسته مثل عینک سیاه و صورت بی حالتش

دنیا رو بی تفاوت فرض کنه!

 

Marisa
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

از روزی که بهش گفتم میخوام برم ازدواج کنم

دست کم ده بار تو ۲۴ ساعت میپرسه که واقعا میخوای بری شوهر کنی! ؟؟

ده بار تو حالت های مختلف

انگار که اگ به چشماش خیره شم دلم بلرزه و بگم نه، هنوز میشه ک تموم نشه!

ولی نه دلم میلرزه، و نه میشه ک تموم نشه...

دفعه ی عاخر که پشت چراغ قرمز سپاه سؤالش و تکرار کرد

و دفعه ی آخری که من گرم ترین لبخند تو چنتم و تحویلش دادم و 

بلند گفتم به زودی

عمیق ترین فحش ساده ی زندگیش و داد:

خیلی کثااافتی

من همچنان لبخند میزدم...


Marisa
۱۵ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یک جایی باید آرامش پیدا شود،

یکجور نعمت و شادی ای باید  خلق شده باشد 

که دلت را قانع کند،

یک نفس عمیق

یک نوع از رهایی، استحکام،امنیت...

مثل قدرت اولین شکار در ببر نرینه ی گله،

سیر

مغرور

مطمئن...

بوی رطوبت جنگل و زردی علفزار و 

گرمای خورشید، 

حس پنجه های در شتاب و 

چشمهای در کمین مرا به درندگی مطبوعی میکشاند

که اسیر انسانیت مدرن شهر،در خاک خفته است.

امشب خواب ببری را خواهم دید

که پنجه روی خشکی کنده ی کوچک درخت می کشد

و درد ،غرش در دهان مُرده اش را هر آن

رام میله های تنگ قفس

به ناز وا می دارد


Marisa
۱۱ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

از هرچیزی که منو احاطه کنه بیزارم،

هر چیزی که بتونه ذهنم و مشوش و پا در هوا  با خودش مشغول کنه،

هر چیزی که خودآگاه یا نا خودآگاه زنجیری از وابستگی به 

پاهام ببنده،

هر فیلمی

هر کتابی

هر آدمی

هر عادتی...

رفتن فعلیِ که تا همیشه باید با "من" صرف شه

بی غم،

بی نگرانی،

بدون کلافگی...

Marisa
۰۹ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دوست داشتن آدمها،

باید بیشتر از توان من باشد حتما،

که اینچنین در خود حبس

به قافیه ی لنگ روزها

ناخنک می زنم!

Marisa
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

هر آشنا شدنی با یه بهانه همراهه،

گاهی با یه عکس،

گاهی شعر

گاهی هم یه قطعه موسیقیِ رومنسِ...

اما هیچ بهانه ای رو سراغ ندارم که حسش کرده باشم و

پشتش حوادث ردیف نشده باشن!

و از دو حالت هم خارج نیست،

یا مقابله،

یا خوشامد!

 ...

زنهای زیادی هر روز با علائم و نشانه ها رو به رو میشن،

زنهای زیادی هم در داستانها و فیلمهای ایرانی از شروع 

این نشانه ها دلبسته و بنابر قاعده خوشبخت میشن!

امشب فکرم رسید با نشانه ها و بهانه های دوست دوران دبیرستانت

چه کنم! ؟

مقابله؟

خوشامد؟؟

دست مدارا باید بردارم...


Marisa
۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر