شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

شمایل یک نیمه زن...

در من طلوعی اگر بود؛ آن تویی!

در قوطی احساست را سفت ببند،
که به هر فوتی ینتفی نشود!
...
از اینکه به مرضیه سر زدین ممنونم

مطالب تماما نگاشته های صاحب وبلاگ است
باعث خوشحالی خواهد بود دیدن نظرات شما :)
....
اگر باران ببارد...

آخرین مطالب

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

کسی صدایی از قلقلش نمیشنوید حتی آن دوده های سیاه که سر و رویش را چرک کرده بود را هم نمیدید،اما آتش از زیر خاکستر شعله میزد و میدرید!دلش ویران شده بود،میان آن شریعتی طویل حوالی ایستگاه شلوغ و پر هیاهوی قلهک گوشه ی کافه ی خفه و گرمی که دختری چمبرک زده و خیره به دهان مرد ناشناس سراپا گوش بود!چانه اش را میتکاند با هر نقطه ی پایان و بغض را در سرش حبس میکرد،چه کسی پیش از این گفته بود که بغض در گلو رسوب میکند؟؟؟ بغض او از مویرگ های مغزش،از لابه لای خاطرات ریشه میزد و تا منتها الیه قلبش را سوراخ میکرد،سرش را تکان میداد مبادا کسی شاخ و برگش را از کناره های چشمانش دیده باشد!

دختری آنجا نبات را در استکان چاق و بدقواره ی چای میساباند و با هر گره ای که از زبان مرد باز میشد و چراغ های ندانم کاری اش را روشن میکرد محکمتر دهانش را قفل میزد

دختری آنجا کنار دیوار آجری همان کافه ی تنگ و تاریک حوالی ایستگاه شلوغ قلهک میان خیابان طویل شریعتی کینه را ،خشم را، زخم را شناخت

و دوست داشتن را ترک کرد

Marisa
۱۴ مهر ۹۶ ، ۰۸:۵۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر